يكي از به يادماندني‌ترين شعرهاي معاصر شعر "كوچه" مرحوم فريدن مشيري است. شعر روايتگر خاطره‌اي است از آخرين ديدار يك عاشق. خاطره‌اي كه با عبور او از كوچه‌اي كه آخرين دفعه‌ي ديدارشان بود زنده مي‌شود و چُنان پرده‌اي نقاشي در برابر ديدگانش نقش مي‌بندد. در آن شب ناگهان معشوق حرف از جدايي مي‌زند و عشق را مثل جريان يك رود گذارا و موقت مي‌نامد. عاشق بيچاره كه فكرش را هم نمي‌كرد مبهوت مي‌ماند و فقط مي‌تواند  بريده بريده از دلش و حسش بگويد. از اينكه نمي‌تواند و نمي‌خواهد عشق را رها كند. جوابش اما توصيهاي است به سفر براي تحمل دوري و بعد هم خاموشي.

آن شب ميگذرد، به تلخي و در اندوه. عاشق اما، سال‌ها بعد با عبور از همان كوچه تك تك لحظات آخرين ديدار را به ياد مي‌آورد. هنوز هم او نگسسته است و در همان كوچه ايستاده است. شايد براي آنكه ثابت كند عشق چونان درختي استوار و پابرجاست. شايد به اميد آنكه يك شب باز او را ببيند كه به ياد گذشته يا براي خبر گرفتن از وي به آن كوچه آمده است. براي همين هر بار كه از آن كوچه ميگذرد همه تن چشم ميشود و خيره به دنبال آن كس كه دوستش داشت مي‌گردد. اما عاقبت  جز حسرت و اندوه نصيبي نمي‌برد.

شعر كوچه (فريدون مشيري)

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم؛

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم؛
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم؛
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم؛
در نهانخانه‌ي جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید؛
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوتِ دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم؛
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت؛
من همه، محو تماشای نگاهت؛
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینه‌ي عشق گذران است؛
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد؛
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم؛
باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید؛
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم؛
نگسستم، نرمیدم؛
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم؛
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم؛
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

دانلود

------------------

دكلمه شعر "كوچه" با صداي زنده ياد فريدون مشيري (حجم: 4.5 م.گ)

ترانه "كوچه" با صداي بي‍ژن بيژني (حجم: 12.5 م.گ)

ترانه" كوچه" با صداي مختاباد (حجم: 7.6 م.گ)