پاییز عاشق است
ما پاییز بود که عاشق شدیم. در همین هوای گرگ و میش عصرها قرار می گذاشتیم و هم رو می دیدیم. بوی باران و خنکی هوا و چمن های تو پارک می آمد زیر بینی مان و مدهشومان می کرد. در همین هوا بود که دست هم را برای اولین بار گرفتیم. یا شاید درباره خودم بهتر بگویم که اولین بار بود دست دختری را می گرفتم. به من می گفت در سرمای پاییز دستان تو گرما بخش است. وقت خداحافظی که می خواستم در آغوشش بگیرم غرق در خیالش می شدم و با یادش در همان جا او را ترک می کردم.
حالا دیگر نمی دانم دست در دست چند نفر گذاشته و شاید گرمای شان را حس کرده و بهشان این رو گفته. یا نمی دانم در آغوش چه کس/کسانی غرق شده. هر چه هست می دانم از او فقط یک خاطره کم رنگ دارم که وقت نم نم باران یا خنکای پاییز زنده می شود. یک حس هیجان و لذت توامان که همراه خودش برد.
حالا دیگر باید پاییز که می رسد آهنگ خواجه نوری را بگذارم و همراه این هوا بگریم. یا شاید آهنگ ابر می بارد همایون را. شاید روحم متوجه شود که در چه وضعیتی است و یادش برود گرما و امید و هیجان را...